۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

خاطرات دور( قسمت دوم)



پشتم را كرده بودم به ديوار كه همان سمت شوهرم بود و رويم به سمت آينه بود. البته با آن تاريكي شب، حتي سعي هم نمي كردم خودم را توي آينه نگاه كنم. اگر چراغ روشن بود و مي توانستم خودم را ببينم، حتمن اول از همه با خودم چشم به چشم مي شدم. شايد به خودِ توي آينه ام مي گفتم. منفعلِ بدبخت.
قبلن ها بالاخره بعد از چند وقت بي ميلي، يك طوري مي شد. فيلم پورنوي دانلودي حسام، چاي زنجبيلي، عرق با سودا و ليمو،... بالاخره راهي پيدا مي شد كه ما را يك ساعتي، به اندازه نياز يه هم نزديك كند. حالا ديگر همه اش با هم، هم كار نمي كند. همه جيز فرق كرده. قبلن ها بعدش يك سيگار مي كشيديم و خواب ما را با خود مي برد. حالا فبل، بعد و وسطش هم سيگار مي كشيم اما خواب حريف دلخوریمان نمي شود.
صبح بيدار مي شويم. انگاركه هيچ اتفاقي نيافتاده. حرف مي زنيم. مهربان تر از روزهاي قبل.

روانكاوم مرتب مي گويد : گود فور يو! گود فور يو!
 همه ي فورمول ها يي كه  ياد گرفته ام را به صاحبش بر مي گردانم. اطلاعاتم در با ره ي روانكاوي زياد شده است. جلسات بيشتر در باره ي خود روانكاوي ايست تا من. من راضي ام.با اين خانم ترسناك بمن خوش مي گدرد.

شب
 موقعيت جنگ است. دو دوشمن شده ايم كه جز به هم به هيچ جيز ديگر نمي توانند فكر كنند. اگر اين جنگ تمام شود؟ بعدش بايد خيلي ترسناك باشد. شايد مجبور شويم معاهده اي   چيزي امضاء كنيم. شايد بيشتر به نفع من شود يا شايد هم او حسابي از من غنيمت بگيرد. شايد هم صلح موقت كنيم و هر كدام از ما قسمت هايي از سرزمين را در اختيار بگيرد.  
فرداعصر
لباس ها ي تيره و روشن بايد از هم جدا بشوند. لباس هاي حساس از غير حساس هم با دقت زياد بايد از هم جدا شوند. وقتي سري اول لباس ها شسته مي شوند بايد مرافب باشيم كه روي طناب درست جاگير شوند تا جاي كافي براي سري دوم و سوم باقي بماند. در غير اينصورت مجبور مي شويم به رادياتور ها، صندلي ها زاويه ي درها و رفته رفته  به تمام خانه، عين كارها كريستو  لباس بپوشانيم.  شوهرم نيست. رفته  برايمان تخمه ژاپني بخرد. بعد از يك بوسيدن 5دقيقه اي از در بيرون رفت. اخبار ورزشي خبر پيروزي ايران در رشته ي تنفگ بادي  زنان را اعلام مي كند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

خاطرات موازي"قسمت اول" (باز نويس دوم)0


ما درست موقعي رسيده بوديم كه چند محله دورتر، جسد روبرتو را از رودخانه بيرون مي كشيدند.
از ايستگاه ترن كه بيرون آمديم، هوا كاملن آفتابي بود، مثل همه ي موقع هايي كه بايد نسيم ملايمي بوزد،مي
وزيد  و منظره ي غير منتظره ي دريا مسافران ونيز را حسابي هيجان زده كرده بود.به نظر مي رسيد، دريا و
آفتاب  ونيز هيچوقت از غافلگير كردن تازه واردان خسته نمي شوند. ولي واقعيت اين است كه اين  آفتاب روز
هاي زيادي خودش را از شهر پنهان مي كند و آن را در خواب آلودگي و ماتم عميقي فرو مي برد.
اينروزها، روبرتو،  ساكن ونيز، مثل خيلي از پسرهاي جوان ديگرلباس ملواني ارزان قيمتش  راپوشيده وسوار
قايقش شده بود تا كار تابستاني اش را شروع كند. قايقش مثل همه ي قايق هاي ديگر دو صندلي بزرگ و
راحت داشت كه مثل كالسكه ي سيندرلا با پارچه هاي قرمز و طلايي پوشيده شده بود.
قايقش را برداشته بود، پارو زده بود و خودش را به يكي از ايستگاه هاي شلوغ رسانده بود تا پولدار ها را مثل
موهايي كه بسادگي لابلاي دندانه هاي برس گير ميكنند، گير بياندازد. كار ساده اي بود و درآمد خوبي داشت.
فقط كافي بود كمي لبخند بزند و بعد اگر دلش خواست مادامي كه سوار قايقش بودند، خوش اخلاق باشد. ولي
كار ديگرش كه بيشتر جنبه ي تفريح داشت وخيلي درآمد زا نبود، اين بود كه با همان لباس ، ساعت ها روي
يكي از پل ها بايستد تا مردم از او با پس زمينه ي دريا و قايق ها عكس بگيرند
ولي آنشب، يعني شبي كه ما تصميم گرفتيم مسير سفر خود را به سمت ونيز تغيير دهيم. همان شبي كه
يكي از همه ي جمعه ها بود يا نه فقط اسمش جمعه شب بود، روبرتوي24 ساله كه موهايش نه بلوند بود و نه
سياه، قدش نه كوتاه بود، نه متوسط، حسابي دمغ بود. شايد به خاطر جر و بحث بي نتيجه اش با فرانچسكا
اينطور بغض كرده بود. شايد هم دلش براي پدري كه هيچوقت نديده بود، تنگ شده بود. يا فقط شكمش بد كار مي كرد. 
يا  به همه ي اين دلايل و آنهايي كه ما و خودش هم نمي شناسيمشان اينقدر كسل شده بود كه باز از همه
ي مسافران تر و تميز و بي خيال  و نرم و لغزان حالش بهم مي خورد
اما در يك جمع بندي كلي و با توجه به علاقه اي كه به فرانچسكا داشت...
***

وقتي كارمان تمام شد، مثل هميشه ، اين خودش بود كه بدو سراغ دستمال مي رفت . بغض كرده بودم. اين
تقريبن يك عادت بود. سالهاي زيادي با هم زندگي كرده بوديم و از همان بار اول كه خوابيديم و بلد نبود، بغض
كردم. حالا ديگر خودش را حرفه اي ميدانست و اين حرفه اي بودنش خيلي بيشتر از ناوارد بودنش تهوع آور بود
اتاقي كه گرفته بوديم خوب بود. رنگ غالبش سبز بود و تخت بزرگي در وسط آن قرار داشت.
اتاقي كه گرفته بوديم كوچك وخفه بود، پنجره اش رو به كوچه ي تنگي باز مي شد و تخت بزرگ و دست و پا
گيري در وسط آن قرار داشت و اين باعث مي شد هميشه به شكل عذاب آوري در نقطه ي ديد هم باشيم.
البته كه براي او فرقي نمي كرد.
سرم گيج ميرفت. مثل همين حالا
گفتم: تو خيلي خوشگلي
***

بدن روبرتو باد كرده بود. پليس كمي مشكوك شده بود. پليس ها هميشه كمي مشكوكند. پليس خوشبين نمي
تواند پليس خوبي باشد.
***

وقتي از خانه بيرون زده بود، طبق معمول از كوچه هاي نسبتن پهن بومي نشين گذشته بود، بعد به كوجه هاي
شلوغ تر رسيده بود و همينطور ادامه داده بود. راهش را به خوبي يك الاغ بار كش ميدانست . عصر هاي زيادي
بود كه به قصد او به آن سمت ميرفت. او بيشتر اوقات منتظرش بود ولي شب هايي هم پيش مي آمد كه
مشتري ها زياد مي شدند و نمي توانست كارش را ترك كند.
به كوچه ي بلونو كه رسيده بود. ماركو سر راهش سبز شده بود . كمي با هم راه رفته بودند. او  بي تعارف
حرف فرانچسكا را پيش كشيده بود . يعني اول حالش را پرسيده بود و بعد گفته بود كه دختره لاشي است و با
خارجي ها حسابي گرم ميگيرد.
روبرتو خنديده بود
روبرتو عصباني شده بود ولي چيزي نگفته بود
خون روبرتو به جوش آمده بود و جاي مشتش روي صورت ماركو شبيه ابري كه مي رفت تا خرگوش بشود، شده
بود.
روبرتو هر كاري كه كرده بود، كرده بود، چه اهميتي دارد؟ حالا كه مرده است. خوب مرده باشد چه اهميتي دارد
با يك زلزله هزاران نفر جان خود را از دست مي دهند. 
اگر اهميت ندارد چرا پليس هاي مخفي همه جا پرسه ميزنند
بيچاره روبرتو!
***

"بيا بشين اينجا ببينم. بيا تو بغلم" دستش هم برايم باز كرد كه جايم را در بغلش نشان بدهد
من خيلي مطيعم. هميشه مي روم و مينشينم همانجا كه نشانم ميدهد. چشمانم را ميبندم. خواب آلود
ميشوم. بايد كاري كنم كه به همين نشستن راضي شود. بدنم را ميكشم .تنم كش مي آيد. يك حركت اشتباه
مي تواند كار را به تظاهر طولانيِ باريكي بكشاند.
يك خواننده ي عرب پنج بار لباسش را عوض ميكند و پسرك موبورش هم در كنارش است. پسر مو بور باعث ميشود دلم برايش تنگ  شود. ميگويم:" چقدر خوابم مياد" و اميدوارم كار كند.
مي گويد: "اَه!  حالمو بد ميكني."
مي گويد:"عين علفي
بيرون مي زند
خوشحالم
بعد گريه ميكنم: " روبرتو! روبرتو ي بيچاره ي من




۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

خاطرات موازي قسمت دوم (تكرار)0


وقتي رسيديم همه پنچره ها بسته بودند. انگار آن خانه هيچ پنجره اي نداشت. به صاحبخانه گفتم: اينجا اصلن
نمي شود نفس كشيد. اما او صدايم را نشنيد. گفت تا هر وقت كه بخواهي مي تواني اينجا بماني. ماندم. تا
روزي كه خانه ي جديدي پيدا شد. خانه اي كه پيدا كرده بودم  سه ديوار و يك پنجره ي خيلي بزرگ داشت كه
حدود 30 سانتي متر باز مي شد.  آشپزخانه اش به اندازه ي يك توالت يك نفره  و حمام و توالتش روي هم به
زحمت يك-يك ونيم  متر مربع بود
هم خانه ام(صاحبخانه) به من عادت كرده بود. شب ها تا دير وقت بيدار مي ماند تا من برگردم. من با آخرين قطار
بر مي گشتم . پشتم را به او مي كردم و مي خوابيدم. چشم هايم كه گرم مي شد، دستش مثل مار كوتاهي 
لاي موهايم ميرفت. دچار احساسات متناقضي مي شدم. دلم مي خواست اين مار هميشه توي موهايم
بماند. اما او دوست داشت حركت كند.  اگر مقاومت مي كردم. خيلي زود تسليم مي شد و من خيلي زود
خوابم مي برد
صبح زود بيدار مي شد. صبحانه درست مي كرد:  قهوه با نان گوجه ماليده  يا با بيسكوييت.  من با فشارو
خستگي تمام نشدني اي بيدار مي شدم وعصباني بودم كه چرا حتي يك بارهم  نمي توانم زود تر از او بيدار
شوم. با چشم بسته دوش مي گرفتم و  و همان طور مي رفتم سر كار
روز اسباب كشي روز شادي بود. هم خانه ام گفت: مجبور نيستي بروي، بمان. كرايه هم نده
همراهم آمد. چمدان هايم را برايم آورد و شب را پيش من ماند. يك روز شنبه بديدنش رفتم. گفت: غذاي
مخصوصي برايت پخته ام و ببين اين شراب را هم بخاطر تو خريده ام. خيلي خوشحال بود
ميگو هاي درشت،  دست و پاهايشان را توي دلشان جمع كرده بودند و با خيال راحت از لاي برنج سفيد توي
بشقابم  نگاهم مي كردند.  چشم هاي سياه زيبايي داشتند. اما اين دليل نمي شد  بتوانند راضي ام  كنند،
 اينقدر دوستشان داشته باشم كه قادر به خوردنشان بشوم.  توي آن سطح سفيد، هم رنگ پيراهن
"عروسكي" اي شده بودند كه سالها پيش، وقتي كه 13 ساله بودم،  مادرم را مجبور كرده بودم برايم بخرد
براي مراسم عروسي خواهرم مي خواستمش. پيراهن  اصلن بهم نمي آمد. بخاطر بلوغ، دماغم بزرگ و دست
و پايم دراز شده بود. زشت و نرسيده بودم
با آن آرامش لعنتي اش دانه دانه مي شكستشان. دست و پايشان را جدا مي كرد و گوشت داخلشان را با لذتِ
عاميانه اي  توي دهانش مي گذاشت و به من لبخند مي زد. گرسنه و عصباني بودم
تو ديوونه اي . چطور  مي توني همچين  چيزي رو بخوري؟ "
چرا عصباني اي؟ بيا من برات پوستشونو مي كَنَم. ببين! عزيزم! "
موقع رفتن گفتم:" ديگه بسه. همه چي مزخرفه"."
كار سخت و زندگي شبانه ي تكراري  ضعيفم كرده بود. خسته و عصبي بودم. پاسپورتم را گم گرده بودم و كارت
اقامتم باطل شده بود.  چشم چپم بي دليل ورم كرده بود. مثل اينكه چرك كرده باشد. از پماد و قطره ي
استريلي كه از داروخانه گرفته بودم به چشم هايم ماليدم. چشم هايم بر اثر آلرژي به پماد چشمي  ورم شديد
كرد و چروك شد.  از پيرترين پيرزن ها ي شهر مان هم پيرتر شده بودم. حتي تماس آب با صورتم حالم را بدتر
مي كرد. همان موقع دچار ذات الريه شدم. طوريكه از شدت سرفه حتي نمي توانستم بنشينم. شب سال نو
اينقدر صورت ترسناكي پيدا كره بودم كه حاضر نشدم هيج كدام از دوستانم را ببينم...

روي نبم پله ي خانه اش نشسته بودم. روبريم ايستاده بود و مي گفت: گريه نكن كوچولو
زار مي زدم. طوريكه اشك مي ريختم را باور نمي كردم. بدتر اينكه از فشار گريه دچار سرفه هاي شديدي مي
شدم و هر چند دقيقه يك بار مجبور بودم توي توالت بدوم و خلط گلويم را خالي كنم. توالت بزرگي  بود.
ديوارهايش از سفيدي و تميزي برق مي زد. يك پرده،  وان بزرگي را از توالت جدا مي كرد. دلم خواست دوباره
توي آن وان دراز بكشم. روزهاي تعطيل زيادي پاهايم را تويش كش داده بودم. سرم را به لبه اش تكيه داده بودم
و مثل توي فيلم ها ليوان شرابي كه برايم آورده بود را مزه مزه كزده بودم. بعد كتابم را از ميز كنار وان برداشته
بودم و با احتياط زياد ورق زده بودم كه مبادا خيس نشود
در زد. پرسيد : "كوچولو! خوبي؟" با لحنِ ساده


۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

بدون عنوان - بازنويس سه



" همه ي آن تمابلات   تجمل خواهانه اش، تمام محرومبت هاي روحش، پستي هاي ازدواج وخانه داري، روباهايش كه مثل پرستو هاي زخمي در لجن فرومي ريختند، همه ي آنچه كه آرزو كرده بود و همه ي آنچه كه از خود دريغ كرده بود، همه ي آنچه را كه مي توانست داشته باشد  به ياد آورد! و چرا؟ آخر چرا؟ "
مادام بواري- گوستاو فلوبر

برش داشت. سفيد بود . زير نور نئون هاي مغازه  برق تيزي  مي زد.  با قلب كوچكي روي جلدش  شبيه شورت دختربچه ها بود. شورت هاي سفيد با يك قلبِ  صورتي يا آبي روي خط  كمرشان. بازش كرد كاغذ هاي سفيدش خط هاي صورتي كمرنگ داشتند.  بهتر بود همين را بخرد چون وقتي تعطيل مي شد  مغازه هاي ديگر بسته بودند.نفس عميقي كشيد و دفتر را بست. 
 دستش را به سمت چانه اش برد تا كمي دورتر از گوشه ي لبش را بخاراند. خارش كوچك موذي دوباره شروع شده بود. بايد همه شجاعتش را جمع كند تا بنواتد از منشي پر افاده ي دكترش وقت بگيرد. بغض كرده بود. چرا اينهمه بغض داشت. مي دانست جاي هيچ گله اي نيست. از مرد يك زنِ ديگر چه انتظاري مي توان داشت.  بوي تند ادرار مي آمد. البته نه به شدت ان شبي كه مجبور شده بود تا ساعت پنج صيح با  آن رافائل دهاتي كه موقع خروج از مترو در آخرين پيچ  پله ها جلوي چشمهاي متعجب، نه وحشتزده ي او خودش را راحت كرده بود، توي خيابان ول بگردد .  انشب، سرش را پايين انداخته بود و به رد جوي  روي پله ها  خيره شده بود. جويي كه از همان ابتدا چند رشته  شد  و تا پايين پله ها و كمي جلو تر ادامه پيدا كرد.  در اين فاصله هر بار كه رشته هاي نازك  به هم مي رسيدند خط  تبره پهن تري درست مي كردند كه در فاصله ي كمتر از يك پله دوباره چند تكه مي شد.  اما سرانجام  همه ي انشعابات ادرار رافائل پاي پله ي پاييني روي زمين كنار يك تكه روزنامه ي عصر به هم پيوستند و دايره ي كوچكي درست كردند . كارلا بروني از توي روزنامه به آرامي نگا هش  كرد. انگار نه انگار تا چند لحظه ي ديگر دردايره ي سياهي كه  داشت  ازيكجا ماندن خسته مي شد غرق مي شود. زن 50-60 ساله ي تر و تميزي كه كت و دامن آبي روشن و شوميز سفيدي كه براي آن موقع صبح كمي عجيب بود بتن داشت از كنارشان گذشت و گفت: حداقل مي رفيتيد چند پله بالاتر توي خيابان كارتان را مي كرديد آقا. نگاه تندي به مرد مفلوكي كه تا همين دو سه ساعت پيش جذاب و اروپايي بود انداخت و از پله ها بالا رفت. رافائل(مرد) براي اينكه به او برسد قدم هاي تند بر مي داشت و جمله هايي مي گفت كه با  كوچولو شروع مي شد. ته گلويش  اش تلخ شده بود. بوي ادرار دنبالش مي دويد...
 سرش را در جهت بو  چرخاند. مرد خيابان گردي نزديكش روبروي قفسه ي لباس ها ايستاده بود و  با دقت تي شرت هاي چينيِ 2 يوريي را  نگاه مي كرد . ترسيد. توي مغازه تنها بود . فابريس، كارگر بالا دستش رفته بود از بانك نزديكشان پول خورد بگيرد. سعي كرد با خونسردي بسمت صندوق برود تا بتواند به فرزانه كه صندوقدار مغازه و مجاهد فعال مقيم فرانسه است اخطار دهد. هميشه در مقابل خيابان گرد ها دستپاچه و وحشتزده مي شود. حتي  بچه هاي شش- هفت ساله اي كه براي خودشان  ول مي چرخند و گدايي مي كنند مي توانند بسرعت او را بترسانند. انگار تمام فقر و نكبتشان را بسرعت با او تقسيم مي كنند.. . هميشه بعد از بيرون آمدن از چنين موفعيت هايي از خودش عصباني مي شود. دلش مي خواهد خودش را قابل تر و مسلط تر ببيند... 

 كنارش مرد جواني نشسته است. زن هم جوان است. به زحمت 20 سال دارد. كمي چاق و سرخ و سفيد است. با موهاي ژوليده و ژاكت سرخابي كه خبر از يك سليقه ي شهرستاني  فقير مي دهد. بچه ي 7-8 ماهه شان كنارش دست و پا مي زند.
 ماتش برده به ان خانواده ي كوچك. چند روزي است سينه ي چپش درد مي كند.پدر جوان كه با دهان باز و دندانهاي روي هم خزيده اش، كودن بنظر مي رسد، دارد نگاهش مي كند. دستش را از روي سينه اش بر مي دارد و به سبزي هايي كه حالا حجم زيادي زرد بهشان اضافه شده، نگاهي مي اندارد
زن  دستش را توي شلوار بچه مي كند. مي خواهد چيزي به شوهرش بگويد. مثلن يچه خودش را خيس كرده است  يا چيزي شبيه اين. اما منصرف مي شود.  بچه و ساك زيپ دار فرمزش را بر مي دارد و بلند مي شود. موقع رد شدن كمي روي او مي افتد. بوي بچه بيني اش را غلغلك مي دهد... ادامه دارد




۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

شبدر، آبغوره، نمك

گوسفند
ِ
سفيد و پشمالو
وقتي با سرعت مي روني سمت كاميون
باس همون موقع زِبحِت كنم
بجاش مي ترسمو
تومادر فلان اداي سگا رو در مياري
واق واق واق

 چه تصادفي
من مُرده
تو زنده
علفَم كه دوس داري
تعارف نكن، هَس
علفاي خوشمزه ي هرز، گُلاي مراسم ختم، 
شبدرم هَ
 عاشقشي مگه نه
(مكث )
يادته جُمِ ا با آبغوره  نمك  مي خورديم
چه روزايي بود
هيييييي
حيف كه لباس سگي خريدي و استخون ليس مي زني
گوسفن جون!
راسي
 وقتي مُردي با پشمات نَمَداي نرم درس مي كنن
يا شال گردنِ كريستين ديور؟
اِ اين ماده سگو چرا آوردي رو قبرِ من
چخه
اَه!
تو رو جَدِ ميشِ پولدارِت بيخيال ما شو!





خاطراتِ دور


اين ديگر يك بازي نيست
هورا كشيدن
زار تك نقره من است
شعر بد گفتن
لاس زدن  توي چت
چرا صدايت در نمي آيد كه من باز دور شوم از همه ي اينجايي كه بد نيست
فقط خالي است
از تو
 جايي هم برايت نيست

واي ازاين گل و پروانه
اما اينفدر ليزند
لييييييز مي خورند
مي آيند
همينجا توي دهنم
 توي دستها
روي اين صفحه ي پر نور
هه!
حتي كاشم(كاشكيم) نمي آيد
فقط جاي خاليت را هوررا مي كشم





۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

پراكنده گويي3


اين ميخ چقدر آسان در اين حاشيه فرو ميرود
اگر ادامه بدهم پنجره حسابي از ريخت مي افتد
مثل خودم ميشود بعد از اينكه نيم ساعت در توالت براي فشار دادن جوشهايم وقت صرف ميكنم
خيلي ها ميدانند باب ديلن ستاره ي فولك-راك است
خيلي ها، خيلي چيزها  ميدانند
و ميدانند چطور ياد يگيرنند  چيزها را خوب خوب رديف كنند
من  هم بعضي اوقات
يك بار سعي كردم خيلي خوب لباس بپوشم
نه! چند بار
دوست دارم از درخت بالا بروم
كه عملي نيست
كسي باور نمي كند اما دوچرخه سواري هم بلد نيستم
و البته جاي من در ماشين درست بغل راننده است
راننده اگر تمام راه هم گاز و ترمز بگيرد باز خداي من مي شود
امتيازم اينست كه ميتوانم مسير هاي طولاني را در مستي بخوابم
ودر بيداري آدامس بجوم
گاهي اوقات مهمان هاي كوچكي دارم
با بالهاي  سياه و شش پاي كوچك و نازنين كه ردشان را بي خيال توي سم پودري سفيد جا مي گذارند
اما اينقدر استثنايي نيستم كه ارواح به سراغم بيايند
نگفتي!
ايچينگ بلدي؟ فال ورق چطور؟
 10.19.2007
1:14 

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

آني هال


خوبي اش اين است كه هيچ سووالي نمي كند اما موقع رقيصدن يك كم زيادي صميمي است. دختر بلندقد و دوستش قاه قاه مي خندد. دلم مي خواهد بدانم به چي.  حوصله ام  سر مي رود و ول مي كنم مي روم به سمت آشپزخانه. حالا موزيكي كه اين همه تند و پر انرژي بود كند و كسل كننده بنطر مي آيد. فشار هوا زياد شده. ته گلويم خشك شده است. چشمم به دختر مانده كه مثل توي فيلم هاي پر سكوت  است. موهاي بلندِ نه تيره نه روشنش بي حوصله مرتب شده اند. ولباسش ساده و سياه و عالي است.

تاكسي سبز كوچه هاي فرمانيه را مي پيچد. هنوز به راست نرفته  مي پيچد به چپ.  انگشت دوم دست راستم -انگشت اشاره نه، هماني كه كنار انگشت كوچك است- درد مي كند. مثل اينكه در رفته باشد. هر چند وقت يكبار دستم را فشار مي دهم تا مطمئن شوم هنوز درد مي كند. عقب كيپ به كيپ زن چادري كه روسري گل بهي اش را هر چند دقيقه جلو مي كشد لميده ام. صداي  سياوش قميشي يا يكي از مقلدانش رابطه اي نامرئي بين مسافران برقرار كرده است. هيچ كس حرف نمي زند.  راننده از آنهايي نيست كه به همه گراني ها ناسزا بگويد. صورتش عصبي ولي مطبوع و آرام است. ته ريش سياه و ابيروهاي پيوسته ي نه خيلي پهني دارد  آدم را ياد عكس  خواننده هاي  مرد روي  جلد نوار سال هاي 54-55 مي اندازد كه رويشان نوشته شده بود گلچين.
مسافر جلو  تا بحال چند بار عوض شده كه براي مسيري به اين كوتاهي كمي عجيب است. وقتي سوار شدم. پسر جواني جلو نشسته بود. براي همين مجبور شده بودم  پشت تنگ پرايد، به آن زن  و مرد كت شلوارپوشِ  پت و پهن كنار دستم  كه اول فكر كرده بودم شوهرش است بچسبم. پسر جوان ريش هايش را با دقت زده بود. موهاي كوتا ه و پوست روشن داشت. كمي چاق بود و پيراهن چهار خانه ي آبي پوشيده بود. آبي تيره!-.زماني با پسري شبيه او آشنا شده بودم. رابطه مان دو سال طول كشيد.هر ثانيه ي آن دو سال (كه تقربين هر روزش را با هم بوديم)  به خودم مي گفتم اين آخرين روزي است كه او را مي بينم. اما نمي توانستم تمام كنم.
 خيلي كتاب مي خواند. بد اخلاق، افسرده  وكمي شكمو بود. هر روزراس ساعتي مشخص، مي آمد دانشگاه تا من را به غذا فروشي كه پاتوق گي ها ي ارمني بود ببرد. آنجا يك پيتزا مشترك سفارش مي داديم.من از قاچ دوم سير بودم و او تمام بقيه اش را مي خورد.  ساعت كلاس هايم را بهتراز خودم مي دانست. هر وقت كه مي آمد، يك گوشه مي ايستاد و كتابي را كه با روزنامه جلد شده بود  مي بلعيد تا من برسم. در آن دو سال با پسر فيلم هاي زيادي ديدم كه هر كدام ساعت ها طول مي كشيد تا تمام شوند. به سختي  سعي  مي كردم موقع ديدنشان خوابم نبرد. نتيجه ي دو سال رابطه ي نيمه اجباري با او، بخش بزرگي از سليقه ام را در آينده شكل داد. يك روز چند سال بعد در خانه تنها بودم. توي هاردم دنبال فبلمي مي گشتم كه سرگرم و خوشحالم كند. همينطوري روي اني هال كلبك كردم.انگار داشتم فبلم ديگري را نگاه مي كردم كه با آني هالي كه در 23 سالگي ديده بودم هيچ شباهتي نداشت. و درست در آن پلاني كه هنر پيشه ي زن سعي مي كند دو نفر را بزور توي سينما ببرد تا فيلمي اگر اشتباه نكنم، از برگمان را با هم ببينند، همان فبلمي كه قبلن خودش به اجبار دوست پسرش(   اَلوي كه نقشش را خود وودي آلن بازي مي كرد) ديده بود، خنده و گربه ام گرفت.  چون خودم يكبار يك گروه 10 نفره را مجبور كرده بودم  يك مستند از هرتزوگ كه كارگردان مورد علاقه ي  همان پسر بود، ببينند. همه ي 10 نفر از اينكه عصر روز تعطيلشان را براي ديدن يك فيلم مستند در باره ي قطب شمال يا جنوب  بزبان آلماني و زير نويس فرانسه هدر داده بودند بوضوح عصباني بودند. سعي كرده بودم به آنها بفهماندم هرتزوگ كارگردان بزرگي  است و بايد فيلم هايش را ديد. دلايلي آورده بودم كه خودم هم نمي دانستم كي به آنها معتقد شده ام. دلايل آشغال. 
به هر حال، يكدفعه فهميدم آنچيزي كه هر روز تكرارو تمرينش مي كنم، حتي در دهه ي 70 كليشه بوده است.   
تولد و مرگ ضدِ قهرمان

۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

خواب


روي همين كاناپه نشسته است. اينجا پر است از مخلوطِ تاريكي و روز، بي تابي و بي ميلي، كشش و بي اعتنايي، خواستن و ندانستن. اتاق پر از انفعال است. بلند مي شوم تا كار نيمه تمام را تمام كنم.  پاهايم از دو طرفش، مثل وقتي كه روي خرك طراحي نشسته ام آويزانند و با  تكان هاي كوتاهِ عصبي بين زاويه هاي 110 و55 درجه جلو و عقب مي روند. صورتش را با دو دستم مي گيرم و مي بوسم. عصبي، مايل، مشتاق.
 اشتياق چشمهايم را باز مي كند. لعنتي! به سرعت مي بندمشان. سر و دست هايم از لبه ي كاناپه آويزانند. سنگ هاي كف خانه را از لاي موهايم نگاه مي كنم. سرم عقربه ي كوتاه، دستها عقربه ي متوسط و پاهايم عقربه ي بلند شده اند. ساعت  نه و سي وسه دقيقه وهفده ثانيه.  دنبالِ ميلِ گم شده ام مي گردم. چيزي توي تنم حركت مي كند. تركيبي از دو مرد، او وديگري، موهايم را از پشت مي كشد. راضي و ناراضي ام. ازارتفاع  بلندي به پشت  پايين مي پرم. قلبم غلغلكش مي گيرد.  اما پرواز همه ي ترس ها را از بين مي برد. پايين كه مي رسم،  به دو زن، شايد از جنس بعد ديگري، گره مي خورم. دراين بُعد، پرواز عملي است، رد شدن از پنجره هاي بسته ممكن و همه خانه ها مي توانند محل استراحت باشند. با پرواز مشكل ندارم. اما فرود آمدن هنوز برايم سخت است. مثل حالا كه  مي خواهم از پنجره طبقه ي پنجم يك ساختمان تو بروم، اما در نهايت با زحمت زياد مي توانم از طبقه دوم داخل شوم. البته فرقي نمي كند. وقتي كه كابوس نمي بينم مي توانم فضا ها را به دلخواه خودم انتخاب كنم. اما بايد مراقب باشم اين حالت ممكن است آدم را از خواب بيدار كند. يعني اگر به واقعي و طبيعي بودن شك كنم، چشم ها بي اراده باز مي شوند.  براي اينكه كابوس نبينم يا بتوانم از خطر ها فرار كنم، بايد خونسرد و خوشبين باشم  وگرنه خواب از كنترل خارج مي شود و حس گناه در قالب انسانها و موجودات خطرناك به من و خوابم حمله مي كنند.
 امشب خوشبينم. با همان دو زن،  مي خواهيم جاي سر پوشيده اي پيدا كنيم. عجيب اينكه آدم حتي توي خواب كه قلمروي خودش است  ميل به پنهان شدن دارد...

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

دارم با بدبختي لونه سازي مي كنم. همه چي يادم رفته. الان دو- سه ساعته كه دارم بالا پايين مي رم كه از اين صفحه بندي مزخرف خلاص بشم. مخصوصن همه چي. از جاي عكسم، از جاي نوشته ها، آرشيو. درست نمي شه. هر كاري مي كنم. به چيز خنده داري از يه جا مي زنه بيرون :)))

يك عكس مناسب براي آگهي ترحيم

................

3روز بعد
توي كتابفروشي بالا و پايين مي روم. حالا يهو انگيزه ام زياد شده.  دنبال كتابهابي مي گردم كه آنشب اسم برد. اما هيچ اسمي يادم نمي آيد.  سه روز گذشته.  منتظرم. مثل بيمار سرطاني اي كه منتظر داروي گرانش است ولي سرطانش وخيم شده و خوب مي داند دارو هم كه برسد فايده اي نمي كند.  حالا موهابش بدلبلِ شيمي درماني هاي پي در پي ريخته و روي كلاه گيسي كه با وسواس زيادي خريده بود خاك نشسته است.

 صورت  بيمار، علي، بخاطر مصرف زياد كورتون، باد كرده. پلك هايش متورم شده و چشم هايش بخاطر نداشتن مژه   قرمز و ملتهب است، اما وزنش در حد يك پسر بچه ي دبستاني پايين آمده.  چند ماهي مي شود كه با دوستانش قطع رابطه كرده است.  با اينكه دلش لك مي زند براي حرف ردن با تك تكشان،  مي داند هر چفدر هم كه از در و دبوار حرف بزنند، بالاخره صحبت به  بيماري او كشيده مي شود و او، خودش، با اينكه سعي مي كند بيخيال باشد. ناگزير مي رود بسمتِ تعريف كردن جزئياتي كه براي خودش دردناك ولي براي ديگران مثل گوش كردن به راديو است.
 اوايل همه را با قصه هاي بيمارستانش مي خنداند. جك هاي زيادي از پرسنل بيمارستان برايشان رديف مي كرد: بهيار  چاق و چله اي كه موقعِ عوض كردن ملافه هايش سكندري خورده بود و افتاده بود رويش و كم مانده بود سينه هايش توي حلقش فرو برود و قبل از مرگ بدليل سرطان از مرگ بدلبل كمبود اكسيژن  بقتل برسد،  يا انترن هاي تر گل و ورگلي كه با هاش تيك مي زدند. پزشك هايي كه دهانشان بوي گند مي داد و ...
و  آنها، دوستانش، با  قدر داني خاصي كه  فقط در ان شرايط مي شود دركش كرد، روده بُر روي رمين ولو مي شدند و از چشمها يشان اشك مي ريخت. شايد وسط همين كركرِ خنده ها، بعضي ها هم واقعن گريه كرده بودند اما او نخواسته بود ببيندشان. حالا ديگر حوصله شان را ندارد. پسر، دختر هاي خوشحالي كه هر 5شنبه با هم پارتي مي كنند. شايد هم نمي كنند. اما حتي عكس خوشحال يكيشان روي فيس بوك  چنان حس تنفري در او بر مي انگيزد كه خودش هم بسختي  با ورش كند.
 آنروزها، حتي تا بعد از شيمي درماني دوم و سومش، ككش هم نمي گزيد. اما بعد از اينكه بيماري شكل واقعي اش را نشان داده بود. بچه ها ترسيدند و  مدام مي خواستند از او بشنوند كه خيلي زود خوب مي شود. قثط اين نبود. كم كم اسمش از ليست مهماني ها حذف شد.  بار آخر در مهماني سروناز  چنان قضاحتي به بار آورده بود  كه بعد از آن  به همان يكي دوتايي كه دعوتش مي كردند نمي رفت؛
 بد مست كرده بود.  گير داده بود به دختر خاله ي سروناز. دختر بيچاره نمي دانست چكار كند. اما او دست بر نمي داشت. مي خواست بخودش ثابت  كند هنوز شرايط مثل قبل است. قبلن هم زياد مست مي كرد، اما دختر ها طور ديگري بودند. همين دختر خاله سروناز، سه سال پيش، چهار شنبه سوري كه رفته بودند ويلاي حميد اينا، تمام شب دور و برش چرخيده بود اما او آنموقع به همچين دختر هايي راه نمي داد، با اين همه در و دافي كه دور و برش ريخته بود، چرا بايذ  وقتش را براي  اين دختره كه شبيه موشِ روي قالب صابون بود تلف مي كرد. اين اسمي بود كه خودش برايش ساخته بود و يك شب تمام با جماعتي به آن خنديده بودند. حتي يادش نمي امد با كي.  همينطور كه مست و خوش همه را بغل مي كرد، در يك لحظه، اما،  آدم مفلوكي، خودش را ديده بود كه ديگران با احتياط و دزدكي نگاهش مي كنند. سروناز از جلويش رد شده بود. نمي شود گفت چطور ذر آن يك چندم ثانيه نگاه كلافه اش كه سريع دزديده شده بود را قاپيده بود و شلوغ بازي را تمام كرده بود.  مي خواست همان موقع از در بيرون بزند اما ترسيده بود ماجرا دراماتيك شود. نمي خواست ديگران بنشينند و در باره اش حرف بزنند. مثلن پژمان كه استاد محكوم كردنِ ديگران بود و اين كار را طوري مي كرد كه هيچ كس در درستي قضاوتش شك نمي كرد، درباره اش بگويد:" با اينكه  براش نارا حتم  اما  داره  با مريضيش  قهرمان بازي در مياره".  يا، " چرا خودشو جمع و جور نمي كنه؟" وآنها، پنج، شش رفيق فابريكش در حاليكه دور ميز آشپزخانه ي مهران اينها جمع شده اند  تاييدش كنند. طي همين  جند لحظه ي كوتاه، از آن آدم خوشحال كه همه چي حتي مردن را به تخمش هم نگرفته بود،  تبديل به چيز ديگري شد. همانجا بود كه  فهميد اين او نيست كه روابط را تعريف مي كند، ظاهرش جلوتر از خودش حرف مي زند. فكر كرد بد نيست چند دقيفه اي خودش را قايم كند. بعد خيلي عادي بيرون بيايد، كمي توي آشپزخانه يا گوشه سالن بنشيند، عادي،  با چند نفري خداحافظي كند و برود.  اما  توي توالت جلوي آينه كلاهش را برداشته بود و با وحشت به آدم غريبه اي كه آمده بود همه چيزش را ، چيز هاي ساده اش را از او بگيرد نگاه كرده بود. آنقدر آن تو مانده بود كه بچه ها يكي يكي نگرانش شده بودند. پشت در توالت صف كشيده بودند و مي پرسيدند كه حالش خوب است؟ چيزي لازم ندارد. يعد انگار همه پشت در جمع شده بودند. جرات نفس كشيدن نداشت. از سيركي كه آن پشت راه افتاده بود عصباني و خجالت زده بود. اگر توالت پنجره بزرگتري داشت مثل توي فيلم ها فرار مي كرد و آن آدمهاي مسخره را با خوشحالي اي  كه نگران بودند يك سرطاني به آن ترك بياندازد همانجا  جا مي گذاشت. از ان بدتر حالش اصلن خوب نبود. حالت تهوي خفيفيش، شديد شده بود، سرش گيج مي رفت، با بدبختي خودش را به كاسه ي توالت رساند و همه چيز حتي چشم هايش را هم بالا آورد. حواسش هنوز كار مي كرد. سيرك بيرون در به اوج خودش رسيده بود.  پدر سروناز كه نگران شده بود، قفل را شكست  و با ضربه ي محكمي در را باز كرد. بقيه هم پشت سرش.  چيزهايي مي شنيد :
 حالش خوبه
-نه بابا چي مي گي
- زنگ بزنيد اورژانس
وقتي مي بردنش، سروناز داشت گريه مي كرد و پدرش جلوي همه سرش داد زد كه دختره ي نفهم
نمي داند چه كسي را بايد دعوت كند. بنظرش شنيده بود كه پژمان گفته بود: آقاي محمودي اين چه حرفيه
چشمش به آن دختره ي لوس شادي هم افتاده بود كه رنگش پريده بود اما داشت نيشخند مي زد. مثل همان روزيكه ، با كلي عرق وحش، توي كوه گرفته بودنشان و شادي از ترس نيشخند مي زد. توي آمبولانش كه گذاشته بودنش پيش خودش گفته بود: درام كامل شد.
اما درام هنوز كامل نشده بود. انموقع نمي دانست همه چيز مي تواند از اين تراژيك تر بشود. مرگ چيزي كه هميشه به ريشخندش مي گرفت و بشكل تصادف در جاده و پرت شدن از دره تصورش مي كرد، با صداي اوپس اوپسي كه از باند هاي  ماشينش بيرون مي زد، كنار دختر برنزه ي كه نمي توانست دقيقن تجسم كند چه شكلي است اما خيلي بلند نيست. موهاي هاي لايت دارد و ماتيكي مي زند كه لب هايش را بي رنگ تر مي كند،  حالا داشت نحقيزش مي كرد. ذره ذره مي گرفتش.  بدون تصادف، بدون دختر، بدون حتي عكس 4*6 مناسبي براي آگهي ترحيمش. قرار نيست مثل قهرمان ها بميرد. دوستان شوكه شده اش روي صفحه ي فيس بوكش كامنت هاي پر سوز گداز بگذارند. مرگش اينقدر طولاني شده كه شايد حتي مادرش هم به آن انداره كه بايد برايش گريه نكند.





۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

پراكنده گويي 2 ب




دكترم مي گويد: مادرتان شما را بازي مي دهد. او بازيگر و خطرناك است
تازگي از او فيلم مي گيرم. عاشق خودش است. يك نارسيست واقعي. حق هم دارد. او از همه ي ما بلند قد تراست، پوستِ روشن و نازك، چشمان درشت و موهاي زيبايي  دارد.  در واقع  اين خاطرت مربوط به حد اقل قبل از 12 سال پيش است. يعني قبل از روزي كه تصميم گرفت بيمار شود.
بسيار افسرده شده بود. ترس از يائسگي اش را آن زمان من درك نمي كردم. چيزي كه من از مادرم درك مي كردم. يك زن بينهايت شكاك و كوته بين بود. شلخته، بد خلق، بي منطق، مستبد و از پدرم هم  متنفر بود. اما نمي دانم چرا 5 بچه از او بدنيا آورده بود.  تنفر از پدر چيزي بود كه مادرم از صبح زود از آن حرف مي زد تا شب دير. بعد بي آنكه انگار اتفاقي افتاده باشد، مي رفت و توي بغل پدرم مي خزيد. يك روز صبح كه كتابم را توي اتاقشان جا گذاشته بودم، صبحي كه شب قبلش پدر و مادرم دعواي شديدي كرده بودند، تا جايي كه مادرم قرار بود روز بعد طلاق بگيرد، بي خبر از همه جا تصميم گرفتم در اتاقشان را باز كنم تا كتابم را بر دارم. چيزي كه ديدم به من فهماند كه ديگر نبايد به دعواهاي پر سر و صدا آنها توجه كنم.  هر وقت شروع مي شد، مي رفتم توي اتاقم مي نشستم تا تمام شود. 
اما روزي كه مادرم تصميم گرفت بيمار شود، لثه هايش پر از زخم و تاول شد. بعد زخم ها بسرش هم سرايت كردند. مادرم پيش پزشك هاي زيادي رفت. بعد بستري شد. روزي كه بستري اش كردند، خيلي خوشحال بود. خيلي زود با هم اتاقي هايش كه دو زن چاق بودند صميمي شد. يكي از زن ها به مادرم گفت كه قبلن لاغر بوده  ولي در بيمارستان چاق شده است.  اما مادرم اعتنايي نكرد. يك ماه گذشت.  چاق شد. بدتر، ديوانه شد...
اوايل هر روز بديدنش مي رفتيم. بعد قرار گذاشتيم كه هر روز يكي از بچه ها بديدنش برود. غير از خواهر وسطي كه ساري زندگي مي كرد، بقيه مي توانستيم هفته اي يك بار برويم. البته خواهر بزرگم بيشتر مي رفت. يك ماهِ ديگر هم گذشت. ديگر انگار تصميم نداشت به خانه برگردد. اشتهاي غير عادي پيدا كرده بود. انگار علف كشيده باشد. غذاي بيمارستان را كه اتفاقن بسيار حجيم بود چنان مي خورد كه باور نمي كردي. او كه زن لاغري بود، شروع كرد به چاق شدن و باد كردن. چاقي اول بهش مي آمد، اما اين اواخر ديگر آن زني نبود كه مي شناختيمش. چاق و مهربان و زود رنج شده بود. اين پر اشتهايي فقط در خوردن  نبود.
هر چه داشت مي بخشيد. كم كم به عبادت علاقمند شد. از صبح تا شب و از شب تا صبح. فكر مي كرد پيغامبري، فرشته اي چيزي است. من كه بي پول ترين و بيكار ترين عضو خانواده بودم، تمام پولي كه براي اجراي پايان نامه ام كنار گذاشته بودم در رفت و آمد به بيمارستان و خريد چيز هاي جورواجوري كه سفارش مي داد، خرج كرده بودم. اوايل متوجه نمي شديم چه اتفاقي برايش افتاده است. فكر مي كرديم ، چون اهل جلب توجه  است، دارد از اين موقعيت استفاده مي كند اما هر چه مي گذشت اين حالت ها شديدتر و وخيم تر مي شدند.  بعد فهميديم روزي 18تا قرص كورتون دار به  او مي دهند. حتي به بعضي ها در همان بخش بيشتر هم مي دادنند.  بدتر اينكه زخم ها بد تر شده بودند. تحقيق كرديم و فهميديم آنجا يك جور مركز تحقيقاتي است.  تصميم گرفتيم برش گردانيم خانه. دكترش اجازه نمي داد. خودش هم نمي آمد. فكر مي كرد دشمن او هستيم، بدذاتيم و چون مي خواهيم از زير هزينه هايش فرار كنيم مي خواهيم برش گردانيم. با هزار بدبختي راضي اش كرديم  كه موقتن بيايد خانه.
 شب ها تا صبح راه مي رفت يا نماز مي خواند. مي رفت پشت پنجره مي ايستاد و با فرشته ها حرف مي زد. وحشتزده بوديم
چند روز بعد تصميم گرفت يك مجلس مولودي برگزار كند. تمام دوستان بيمارستانش كه شامل پرستارها، بهيار ها و بيماران آنجا مي شدند را دعوت كرد. چيزي كه از آن مراسم يادم مي آيد، يك سفره ي بينهايت بزرگ و شلوغ است و مولودي خواني كه نوحه مي خواند و همه ي زنها را دق مي داد.
 خوشحال و خندان بالاي سفره نشسته بود و به همه  اصرار مي كرد يا بخورند يا ببرند. مراسم هم كه تمام شد، دانه به دانه ي مهمان ها را مجبور كرد كه مقدار زيادي خوراكي با خودشان ببرند.

من انروزها تازه نامزد كرده بودم. هر روز با نامزدم بيرون مي رفتيم و در خيابان هاي پايين انقلاب دنبال خانه هاي كوچكي براي زندگي مي گشتيم. من از همه ي خانه ها خوشم مي آمد و به همه ي املاكي ها لبخند هاي پهن تحويل مي دادم. اما نامزدم مرتب مي گفت بايد صبر كنيم.

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

پراكنده گويي2

از ويزور دوربينم با خيال راحت نگاهش مي كنم. مي خندد. مدام خجالت مي كشد. مي گويد خواب ديده كه من گم شده ام. كه در خوابش من سه چهار ساله بوده ام. مي گويد:" خيلي ترسيده بودم. اگر بيدار نشده بودم. حتمن سكته مي كردم. فكر كردم شايد اتفاقي برات افتاده. برا همين به مادر شوهرت زنگ زدم."
حال خواهرم را كه مي پرسم جواب مي دهد: ماشين خريده. حالا اصرار مي كند فيلمي  را كه گرفتم  ببيند. ميدانم  اگر  چيزِ بي هوايي گفته باشد ، مجبورم مي كند تمام فيلم را پاك كنم.
بالاخره هر طور شده فيلمش را مي بيند. هيچ راه فراري نيست. تنها بفكرم مي رسد كه بگويم صدايش از توي دوربين شنيده نمي شود.
دوربينم را با علاقه نگاه مي كند از حسام  مي پرسد " دوربينو چند خريدي"
حالش با شنيدن عدد و رقم خوب مي شود. مخصوصن اگر براي چيزهاي غير ضروري صرف شوند. مي دانم در اين لحظه فكر مي كند، اين حسام پسر خوبي ايست. از فكرش منزجر مي شوم. از فكر هايش منزجر مي شوم. مرتب روي دكمه ي پاك شود حافظه ام فشار مي دهم.
مي گويد: دختر فلاني…
پاك شود
بابات…
پاك شود پاك شود
مش ممد علي
پاك
دانه به دانه ي فيلم هايش را چك مي كند.
-" تورو خدا اينو پاك كن خيلي توش زشت افتادم. نگا ! گردنم كوتاه شده."

 دستم را روي پاك شود نگه مي دارم -" مامان جون تو كه خيلي خوشگلي تو همشون. ببين اينجا كه موهات يك وري ان"
خوشش مي آيد.
ديگر خاطرات روزي كه مادرم بزرگ بود دارد فراموش مي شود. روزي كه خيلي بزرگ بود. دانا بود و به عكسش با موهاي شانه شده و يا نشده نگاه هم نمي كرد. زن هاي فاميل عكس هايش را يواشكي از آلبوم خانوادگي مان بر مي داشتند و او هميشه ار اين بابت عصباني و دلخور بود.
مدام حرف مي زند. ساعت را نگاه مي كنم. مدام مي گويد دلش برايم تنگ مي شود.
 نا امني از در و ديوار خانه يي كه نه پدري است نه مادري بلكه اجار ه ايست، آويزان است. به   نقاشي هاي پدرم نگاه مي كنم كه مدتهاست مشتري اي ندارند. نگاه شاهزاده هاي طلاييِ روي ديوار ها كسل است. شانه ها و فاصله ي دو كتفم سنگين مي شود. دلم مي خواهد همان جا دراز بكشم، اما از ترس پدرم كه بگويد:" شب اينجا بمونين" تا من مجبور شوم هزار قصه ببافم و دلايل نماندنمان را توضيح دهم، دستم را زير چانه مي زنم و سعي مي كنم خواهرم را نبينم كه دارد خانه را مرتب مي كند در عوض برادرم را نگاه كنم كه زماني قهرمانم بود.
خجالتي كه مادرم از دوربين دارد، من و برادرم از هم داريم.  او مرد آرامي است كه صورتي شبيه پسر بچه ها دارد. نزديك 40 سالش است و هيچ نشاني از پيري در صورتش نيست.  زن و يك دختر دوساله دارد كه در كانادا بدنيا آمده است. برادرم تمام زندگي اش در شركتش ، جلسات توجيه مشتريانش، هواپيما، بازي با دخترش و اسكايپ مي گدرد. اين آخري مربوط بزمان هايي ست كه در كاناداست و بايد با  اعضاي دفترش در تماس باسد. برادرم نفوذ زيادي روي مادرم دارد. مي تواند درمدت  5 دقيقه  نظرش را تغيير دهد.
 همين او بود كه حكم آزادي خروج و ورود دوست هاي پسرم  را، زماني كه من 18 ساله شدم از مادرم گرفت. من و برادرم علاقه ي پيچيده اي به هم داريم.    گفتگو هايمان بسختي به 5 دقيقه مي كشد. گاهي چند ماه از هم بي خبريم. با دستپاچگي همديگر را بغل مي كنيم. نظري درباره ي خوشبختي با بد بختي هم نمي دهيم. او براي من "عزيزم" است و من براي او " موش موشي" .
مي گويد:" ميلا(دخترش) تركيبي از تو، بابا و خودمه. راه رفتن و دست به كمر بودنش مثل باباست، موش موشي ايش مثل توئه  و جدي و بد اخلاق بودنش مثل خودمه".
 اين يعني من، خودش و پدرم را بيشتر از بقيه خانواده دوست دارد.  واقعيت هم اين است كه بقيه ي خواهر برادر ها بيشتر شبيه مادرم هستند.
 نگاهم مي كند.  چشم در چشم  مي شويم، چشم هايمان را ريز مي كنيم و لبخند مي زنيم.

پنج ساله ام. برادرم به دوستش مي گويد ابدن با من شوخي نكند چون ممكن است گريه كنم. دوستش مي خنندد . من تا جايي كه در توان دارم گريه مي كنم. برادرم به دوستش مي گويد:" ببين من كه گفتم بهت.
 من همينطور گريه مي كنم و خيلي خوشحالم چون توانسته ام به دوست برادرم نشان بدهم و وقتي برادرم چيزي مي گويد، حتمن آن چيز انجام مي شود.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

پراكنده گويي1

-كولر رو خاموش كنم؟ سرده.
-خاموش كن.
- مامانت زنگ زد. مي گه زينب اينا شب مياين اينجا. شما هم بياين
-بريم
-چي؟ بريم؟ بيا نريم. آخه من سختمه. شوهرزينب هم اونجاست. حوصله ندارم
-خوب باشه!مگه چيه
- بابا!زينب وزهرا و مامانت حجاب مي كن. من معذب مي شم
شالم را در مي آورم.بوي خورشت كرفس مي آيد. خواهر هايش با خوشحالي و مهرباني حرف مي زنند و مستقيم نگاهم مي كنند. انگار چشمهايشان دو برابر خودشان سنگين هستند. دلم نمي خواهد مانتو ام را در بياوريم. دلم نمي خواهد با پدر و شوهر خواهرش احوال پرسي كنم. دلم مي خواهد بروم توي اتاق خواب مادرش  قايم شم و حتي شام نخورم تا اين زمان بگذرد.
 كنار چشمهايشان را نگاه مي كنم و هرهر مي خندم . همينطور شوخي مي كنيم و ريسه مي رويم. به مانتو و روسري روشنشان نگاه مي كنم.  موهاي زهرا يك كم بيرون است. نگراني ام كمتر مي شود. مانتوام را مي كنم. مثل كشتي گيري كه پا توي گود مي گذارد. بعد نوبت  به پدرش مي رسد. او چشمهايش را تا ميانه پايين مي اندازد.  سلام سريعي رد و بدل مي كنيم. به قول شوهرم: " يه آمپول كوچيكه بزن تموم شه. مي روم توي آشپزخانه. مادرش دم گاز نويشان ايستاده و توي قابلمه هاي چدن غذا مي پزد. هر چقدر بيشتر از نگاهش نگران باشم، محكم تر بغلش مي كنم. مي روم مي نشينم روي مبل روبروي پدرش. انگشت هاي پايم به هم فشار مي آورند. گرمم مي شود. هي موهايم را جمع مي كنم و ول مي كنم. متوجه مي شوم كه دارم زياد اينكار را تكرار مي كنم. قطع مي كنم. پدرش مي گويد: آتوسا خانم ...
دست هايم داغ مي شوند. مي گويم بله.
مي گويد: لوا ُن يعني چي
توضيح مي دهم. از جمله ي سوم انگار گوش نمي دهد. اما شايد هم من وسواس بخرج مي دهم.
روانكاوم مي گويد: آدمهايي كه ايگوي ضعيفي دارند، ترسو و گوشه گير مي شوند. از آشپزخانه بي نهايت تميزشان عصبي مي شوم. دلم مي خواهد زودتر برگردم خانه. سيگار آخر شبم را بكشم و خوابم بگيرد.  شوهرم مي آيد، با فاصله كنارم مي نشيند. خودم را مي چسبانم به بازويش. از اينكار جلوي فاميلش خوشش نمي آيد اما  معمولن تحمل مي كند . بعضي وقتها هم البته پيش مي آيد كه او به من بچسبد. هيچ دركي به ترس من ندارد. صورتم گز گز مي كد. پلك هايم مي افتند . دلم باد مي كند.   همينطور لبخند مي زنم. مادرش مي گويد: عزيزم ميوه بخور
مي گويم : چشم. دلم ميوه نمي خواهد. شوهرم دستش را بيرون مي كشد. بعد بلند مي شود و مي رود. هر ثانيه، ده ثانيه مي شود. 
سرم را مي چرخانم به سمت گلدانِ شيشه اي. توي گلدان پر از گل هاي مصنوعي است. گل ها تار مي شوند.  سرم 10 در صد پهن مي شود و رگهايش را در عرض  مي كشد. يك قطره ليز مي خورد روي صورتم. ته دماغم مي سوزد. مزه اش رو دوست دارم. مثل مزه ي قطره ي بيني است .
تلويزيون را روشن مي كنم. بايد بلند شوم. همه ي بلوز هاي آستين دارم كثيفند. بايد يكي را بشورم. ساعت 3 شده. اگر همين الان بشورم تا شب خشك مي شود. كاش شوهر خواهرش نيايد.


۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

روز اول

الان هيچي نمي دونم. نمي دونم چرا از وقتي 360 بسته شد، بلاگ نويسي من هم تعطيل شد. و نمي دونم چرا الان دارم دوباره شروع مي كنم. به هر حال انگار دلم تنگ شده بود. اما مثل وقتيه كه بعد از يِ مدت طراحي نكردن،  دوباره با يه عالمه هيجان مي ري سراغش، اما دستت خشك شده