۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

پراكنده گويي 2 ب




دكترم مي گويد: مادرتان شما را بازي مي دهد. او بازيگر و خطرناك است
تازگي از او فيلم مي گيرم. عاشق خودش است. يك نارسيست واقعي. حق هم دارد. او از همه ي ما بلند قد تراست، پوستِ روشن و نازك، چشمان درشت و موهاي زيبايي  دارد.  در واقع  اين خاطرت مربوط به حد اقل قبل از 12 سال پيش است. يعني قبل از روزي كه تصميم گرفت بيمار شود.
بسيار افسرده شده بود. ترس از يائسگي اش را آن زمان من درك نمي كردم. چيزي كه من از مادرم درك مي كردم. يك زن بينهايت شكاك و كوته بين بود. شلخته، بد خلق، بي منطق، مستبد و از پدرم هم  متنفر بود. اما نمي دانم چرا 5 بچه از او بدنيا آورده بود.  تنفر از پدر چيزي بود كه مادرم از صبح زود از آن حرف مي زد تا شب دير. بعد بي آنكه انگار اتفاقي افتاده باشد، مي رفت و توي بغل پدرم مي خزيد. يك روز صبح كه كتابم را توي اتاقشان جا گذاشته بودم، صبحي كه شب قبلش پدر و مادرم دعواي شديدي كرده بودند، تا جايي كه مادرم قرار بود روز بعد طلاق بگيرد، بي خبر از همه جا تصميم گرفتم در اتاقشان را باز كنم تا كتابم را بر دارم. چيزي كه ديدم به من فهماند كه ديگر نبايد به دعواهاي پر سر و صدا آنها توجه كنم.  هر وقت شروع مي شد، مي رفتم توي اتاقم مي نشستم تا تمام شود. 
اما روزي كه مادرم تصميم گرفت بيمار شود، لثه هايش پر از زخم و تاول شد. بعد زخم ها بسرش هم سرايت كردند. مادرم پيش پزشك هاي زيادي رفت. بعد بستري شد. روزي كه بستري اش كردند، خيلي خوشحال بود. خيلي زود با هم اتاقي هايش كه دو زن چاق بودند صميمي شد. يكي از زن ها به مادرم گفت كه قبلن لاغر بوده  ولي در بيمارستان چاق شده است.  اما مادرم اعتنايي نكرد. يك ماه گذشت.  چاق شد. بدتر، ديوانه شد...
اوايل هر روز بديدنش مي رفتيم. بعد قرار گذاشتيم كه هر روز يكي از بچه ها بديدنش برود. غير از خواهر وسطي كه ساري زندگي مي كرد، بقيه مي توانستيم هفته اي يك بار برويم. البته خواهر بزرگم بيشتر مي رفت. يك ماهِ ديگر هم گذشت. ديگر انگار تصميم نداشت به خانه برگردد. اشتهاي غير عادي پيدا كرده بود. انگار علف كشيده باشد. غذاي بيمارستان را كه اتفاقن بسيار حجيم بود چنان مي خورد كه باور نمي كردي. او كه زن لاغري بود، شروع كرد به چاق شدن و باد كردن. چاقي اول بهش مي آمد، اما اين اواخر ديگر آن زني نبود كه مي شناختيمش. چاق و مهربان و زود رنج شده بود. اين پر اشتهايي فقط در خوردن  نبود.
هر چه داشت مي بخشيد. كم كم به عبادت علاقمند شد. از صبح تا شب و از شب تا صبح. فكر مي كرد پيغامبري، فرشته اي چيزي است. من كه بي پول ترين و بيكار ترين عضو خانواده بودم، تمام پولي كه براي اجراي پايان نامه ام كنار گذاشته بودم در رفت و آمد به بيمارستان و خريد چيز هاي جورواجوري كه سفارش مي داد، خرج كرده بودم. اوايل متوجه نمي شديم چه اتفاقي برايش افتاده است. فكر مي كرديم ، چون اهل جلب توجه  است، دارد از اين موقعيت استفاده مي كند اما هر چه مي گذشت اين حالت ها شديدتر و وخيم تر مي شدند.  بعد فهميديم روزي 18تا قرص كورتون دار به  او مي دهند. حتي به بعضي ها در همان بخش بيشتر هم مي دادنند.  بدتر اينكه زخم ها بد تر شده بودند. تحقيق كرديم و فهميديم آنجا يك جور مركز تحقيقاتي است.  تصميم گرفتيم برش گردانيم خانه. دكترش اجازه نمي داد. خودش هم نمي آمد. فكر مي كرد دشمن او هستيم، بدذاتيم و چون مي خواهيم از زير هزينه هايش فرار كنيم مي خواهيم برش گردانيم. با هزار بدبختي راضي اش كرديم  كه موقتن بيايد خانه.
 شب ها تا صبح راه مي رفت يا نماز مي خواند. مي رفت پشت پنجره مي ايستاد و با فرشته ها حرف مي زد. وحشتزده بوديم
چند روز بعد تصميم گرفت يك مجلس مولودي برگزار كند. تمام دوستان بيمارستانش كه شامل پرستارها، بهيار ها و بيماران آنجا مي شدند را دعوت كرد. چيزي كه از آن مراسم يادم مي آيد، يك سفره ي بينهايت بزرگ و شلوغ است و مولودي خواني كه نوحه مي خواند و همه ي زنها را دق مي داد.
 خوشحال و خندان بالاي سفره نشسته بود و به همه  اصرار مي كرد يا بخورند يا ببرند. مراسم هم كه تمام شد، دانه به دانه ي مهمان ها را مجبور كرد كه مقدار زيادي خوراكي با خودشان ببرند.

من انروزها تازه نامزد كرده بودم. هر روز با نامزدم بيرون مي رفتيم و در خيابان هاي پايين انقلاب دنبال خانه هاي كوچكي براي زندگي مي گشتيم. من از همه ي خانه ها خوشم مي آمد و به همه ي املاكي ها لبخند هاي پهن تحويل مي دادم. اما نامزدم مرتب مي گفت بايد صبر كنيم.

۲ نظر:

  1. میدونی؟ دارم فک میکنم کاش آشنا نبودیم با هم. در این صورت من میشدم بیگ فن نوشته هات و تو هیچ فک نمیکردی که ربطی داره به آشناییتمون و منم موقع لذت بردن راحت خودمو خالی میکردم بی اینکه به فکر کردن تو به آشناییَتمون فک کنم

    پاسخحذف
  2. واقعن نمي تونم فكر كنم كه نمي شناختمت. :) مرسي فَكَم از خوشي شل شده

    پاسخحذف