۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه

اعترافات


۱
 یک چیزی پشت پلکم دارم، که نمی دانم اسمش چیست، ولی وقتی بیرون بپرد  آب شوری است که وقتی بپرد خیلی زیاد خواهد بود. یک چیزی  هم در نقطه‌ای بین معده و قلب و نایم وول می خورد که به کناره های کتفم، گلویم و دست‌هایم ضعف می آورد، به من می گوید بزن زیر همه جیز، تو آدم این دنیا و این حرفا و این کارا نیستی. من همینطور این دنیا و این حرف‌ها و این کارها را جلو می‌برم و ادامه می دهم،  پشت سرم خواب می رود. و وقتی خواب می‌رود رویای کسی را می‌بینم که رویایش از خودش شیرین تر است،  
دلم می خواهد در شیب بولواری قدم بزنم که پر از درخت باشد. توی آن آدمها دو تا دوتا یا سه تا سه‌تا راه بروند و به هم لبخند بزنیم. دوست دارم بروم دوباره بنشینم روبروی پمپیدو و بگویم الان است که از تنهایی بمیرم و  پیدایش بشود و بگوید می‌روم توی این مغازه خرید کنم و من یک سال دنبالش بروم و یاد نگیرم این همان هدیه ای بود که قرار بود من را از تنهایی در آورد، و هی بگردم دنبال راهی برای پر کردن سوراخ تنهاییم،
 چقدر در نامه هایت تنهایی است. چقدر در نامه‌هایم تنهایی است، چقدر کم به هم می نویسیم چقدر می‌ترسیم به هم بنویسیم، چقدر در نامه‌هایتان تنهایی است، چقدر در نامه‌هایمان تنهایی است، چقدر کم به هم می نویسیم، چقدر می‌ترسیم بنویسیم. چقدر این خلاف اخلاق زندگی است. من دلم می خواهد جور ضد اخلاقگرایی همه را بکشم، الان همین الان تا شاید وقتی با تلق و تلوق پای فلزیش از پله‌ها بالا بیاید و تنهاییم تمام شود. و همه چیزهایی که مال ما است و ساخته ایم دوباره پررنگ یشود. آنوقت چقدر متظاهر به نظر می آیم، اما من باور می کنم، همان یک دقیقه‌ای را می گویی دلت من را می خواهد. می دانم عمرش یک دقیقه است. اما چقدر در تمام تن و روحت راست است. حتی آن یک دقیقه‌ای را که نمی گویی. 
نمی‌دانم اگر این روزها اینطوری نبود دلم می خواست چطوری باشند. اما هر چه بود دلم می خواست کوتاه بود و قبل و بعد نداشت، تاریخچه نداشت، و هر حادثه ای همان جا، همانطور که شروع می شد تمام می‌شد و اثرش را هیچ جای هیچ کس باقی نمی گذاشت، بی حافظه، بی خاطره، مثل ریختن خورده نان‌ها از لای دست آدم‌ها، جارو می شد و می رفت جایی بیرون از جریان عادی زندگی.
۲
اگر شب با هواپیما سفر کنید. وکنار پنجره‌ بنشینید، دو خط غیرموازی می‌بینید که حد فاصل آنها سطحی است خاکستری و این مجموعه خطی را در افق قطع می‌کد. و اگر شب چهاردهم ماه قمری باشد، دایره‌ای نقره‌ای در طلایی‌ترین نقطه یک قاب انتزاعی می‌بینید، شاید هم نبینید


۱ نظر:

  1. تو همیشه پری کوچک تنهایی هستی و متاسفانه فقط میتونم قول بدهم که هر بار به کشتزارها میرویم به اراذل و اوباش هشدار بدهم که حسن و تو ازدواج کرده اید��

    پاسخحذف