۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

خاطرات دور(قسمت سوم) مخصوص روزهاي زينب


اين سكوت را به خوبي اضطراب پيش از عادت ماهانه ميشناسم.گربه ژان مارك را صدا مي زند.ژان مارك مرا صدا ميزند و دلم ميخواهد وزن جور كنم و بگويم مثلا: گربه ژان مارك را صدا ميزند. ژان مارك من را صدا ميزند و من تو را ... . ولي اين روز ها حتي خواهرم كه قصه مينويسد و خيلي بد مينويسد هم وزن جور نميكند.
بلند ميشوم.سوپ ماهي . گرسنه ام. ميخورم و در اجراي خيالم مصمم تر ميشوم .به خانه ي جديد  و اليزابت كه پنير روي سوپش مي پاشد لبخند مي زنم. اليزابت گاوها را دوست دارم. من نه.
 صاحبخانه؟
در ملاقات فردايمان چه بپوشم تا او به من متمايل شود؟ چگونه بخندم؟
شايد بهتر است لبخند مطيعانه اي بزنم. طوري كه از شدت احساس مالكيت در جا عاشقم شود، با خود بگويد اين همان كسيست كه ميخواستم.
در لحظه ديدار به او چه بگويم؟
شايد:سلام .از ديدن شما خوشحالم.چقدر اين لباس به شما مي آيد!
نه! بهتر است فقط بگويم سلام.آمده ام خانه را ببينم!
اگر كارت اقامت يكساله بخواهد؟
اگر با لهجه ي جنوبي حرف بزند و من بعد ها بفهمم كه گفته:
شما بايد حمام و دستشويي را با پسر بزرگم،شوهرم،من و دخترم وبچه هايش و شوهرش تقسيم كنيد ؟
ولي اين غذايي كه گربه ميخورد، از سوپ ماهي خوشمزه تر است؟
چرا به گربه ها غذا ميدهند؟
در حاليكه بابت يك كوپ مريم جون بايد 25 يوروپرداخت كرد
چقدر موي چيني ها صاف است ، سياه است، براق است
و چه است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر